پردیس
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

درخت

می گویند:مردی چهار پسر داشت . آن ها به ترتیب به سراغ یک درخت گلابی فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان ؛ دومی در بهار؛ سومی درتابستان وپسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فرا خواند واز آن ها خواست که بر اساس آن چه دیده بودند ؛ درخت را توصیف کنند.

پسر اول گفت :((درخت زشتی بود؛خمیده ودر هم پیچیده .))

پسر دوم گفت :((نه. درختی پوشیده از جوانه بود وپر از امید شکفتن. ))

پسر سوم گفت:((نه درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا وعطر آگین وباشکوهترین صحنه ای بود که تا امروز دیده ام.))

پسر چهارم گفت :((نه! درخت بالغی بود پربار از میوه. پراز زندگی وزایش !))

مرد لبخندی زد وگفت : همه یشما درست گفتید ؛ اما هریک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیدهاید ! شمانمی توانید براساس یک فصل درباره درخت یا انسان قضاوت کنید .همه آنچه که هستند حاصل لذت ؛شوقوعشقی که از زندگی شان بر می آید ؛ فقط در انتها نمایان می شود ؛ یعنی وقتی همه ی فصل ها آمده ورفته باشند ! اگر در ((زمستان)) تسلیم شوید ؛ امید شکوفایی ((بهار))؛ زیبایی((تابستان))وباروری ((پاییز))را ازکف داده اید!

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مژگان پناهی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed